فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

60

كليات ( فارسى )

رسيد . اسب را بخادم سپرد و در زاويهء شيخ درآمد . شيخ به اداى نماز مغرب مشغول بود . مولانا نيز به نماز مشغول شد . چون فارغ شدند ، بعد از سلام و مصافحه و معانقه يكديگر را پرسيدند ، بلكه يكديگر را بشناختند . نشستند و كلمات پيوستند و از سير و سلوك سخن راندند ، تا چهار دانگ از شب بگذشت . چون فارغ شدند شيخ فخر الدين گفت : « مولانا ، چنان شيفتهء لقاى تو گشتيم و آشفتهء كلام تو شديم كه ما را در خاطر نگذشت كه خوردنى ترتيب كنيم » . مولانا گفت . « با من خرجينيست و از مأكولات چيزى هست » . خرجين از خادم بخواست و قدرى حلوا و كليچه در ميان آورد و بذوق هر چه تمام‌تر بخوردند . پس نماز اخير بگزاردند و زمانى آسايش كردند . مولانا سه روز در خانقاه شيخ مقام كرد و لحظه‌به‌لحظه از مكالمه و مشاهدهء يك ديگر آسودند و از دنيا و ما فيها فراغت مىنمودند . روز چهارم مولانا به خدمت خواجه رفت . خواجه گفت : « مگر از ما ملول شدى ؟ سه روزست تا غيبت نمودى » . مولانا گفت : « معاذ اللّه ، اما به خدمت شيخ فخر الدين عراقى رفته بودم . از مشرب او شربتها چشيدم و سخن‌ها شنيدم كه همهء عمر از كس نشنيدم ، اگر نه اشتياق خواجه و ياران غالب شدى همهء عمر در صحبت او بودمى و ازو مفارقت نجستمى » . خواجه گفت : « واجبست به خدمت او رسيدن . مصلحت چيست ؟ ما برويم يا او را طلب كنيم ؟ » . مولانا گفت : « بهتر آن باشد كه استرى و خلعتى بفرستيم ، تا او تشريف دهد » . همچنان كردند . چون شيخ فخر الدين نزديك رسيد استقبال او را واجب دانستند . چون ملاقات شد مولانا امين الدين در پيش جمع بود . شيخ فخر الدين فرمود : « ان هى الا فتنتك » « 1 » ، « اما طريقى بايد ساخت كه ما را مكثى نيفتد و زودتر مراجعت كنيم » . چون از هر نوع كلمات پيوستند ، آخر روز در بحث سلوك افتادند . شيخ فخر الدين در سخن گرم شد و به جايى رسانيد كه گريه بر خواجه غالب شد و قطرات از چشمش روان گشت . شيخ فخر الدين تا نزديك عصر آنجا بود . پس برخاست و مراجعت كرد . چون خواجه به نزديك شهزاده « قنقورتاى » رسيد ، جماعتى از حاسدان رفته بودند و عرضه داشته كه

--> ( 1 ) سورة الاعراف آيهء 154